هرچی چک می کنم ظاهرا سایت هایی که فیلتر نبودن باز می شن. اما فیلترشکن به زور باز می شه. یعنی عملا بلااستفاده است... اما شانسی یه چیزی رندوم و قدیمی گرفت. و کاش نمی گرفت. الان دنیا دور سرم می چرخه.
بعضی اوقات از یه سری متن ها که خوشم میاد، و نمی دونم چه نظری بدم، همین شکلی هرچند مدت یه بار صفحه رو رفرش می کنم تا ببینم بقیه چی گفتن که بتوانم یه همچون چیزی بگم. در ارتباط گرفتن این شکلی ناتوانم. نه که کلا در ارتباط گرفتن ناتوان باشم، اما واسه این که نظر بدم راجع به بقیه ناتوانم... مسخره است و اونایی که کلا نظر ندارن یا خصوصیه نظراتشون واقعا به گریه می اندازنم :) و آره. خودم بعضی اوقات خصوصی می کنم :) الان هم حال ندارم "ctrl+shift+2" بگیرم تا نیم فاصله بذارم... دوست دارم بدونم کی به زحمات ما اضافه کرد که نیم فاصله بذاریم. جزییات بعضی اوقات هم رو مخ هستن و هم جالبن. ظرافت و انحصار اضافه می کنن. چت جی پی تی زیر چیزی که ازش خواستم زاییده و خب من مثل یه مسئول خشن، این کارگر بیچاره که داره اهرام مصر رو می سازه شلاق می زنم و حتی نمی فهمم اینجا دارم چه چرتی می نویسم. اینقدر تو خونه موندم که دقیقا احساس کرونا رو دارم. آداب معاشرت یادم رفته. امروز که از خونه چند دقیقه رفتم بیرون، صورتم رو از آدما مخفی می کردم. نور آفتاب هم چشمم رو می زد. نمی دونم چی بقیه رو به زندگی وصل نگه می داره، اما من رو مسواک! اولین چیزی که تو زندگی از دستش می دم وقتی زندگی از لای انگشت هام می ریزه، همین مسواکه.
تو یه وضعیت مزخرفی ام که بهش می گن زندگی. یعنی زندگی واقعا جالبه. تمام طول عمرت رو هم دنبال این می دوی که ببینی این بدکاره بالاخره چه معنی می ده. و ناقافل (ناغافل؟ اصلا همچین کلمه ای داریم؟) تمام زمانت رو در پی همین دویدن به دنبال معنی اش از دست می دی. بعد دقیقا معنی اش هم دم دسته. یعنی آدم می دونه همین لحظه است و لاغیر. اما انگار هرچی دستت رو سمت این حقیقت بیشتر دراز می کنی، کمتر دستت بهش می رسه. آقای بنان می گه که هستی چه بود؟ قصه ی پررنج و ملالی... و اجازه بدید بگم که مدیریت اضطراب هم هست. سنت که از 20 می ره بالاتر، باید بری پی اچ دی مدیریت اضطراب بگیری. چی بگم والا. به نشانه ی اعتراض، نظرات رو خصوصی می کنم.
پی نوشت0: رجوع شود به پی نوشت 4.
پی نوشت1: دوست دارم خودم رو دلداری بدم که ببین. اشکال نداره. چیزی نمی شه اگه نشه. و خب دلداری ام اثرگذار نیست. چون وضعیت کشور سال بعد از اینی هم که هست بدتر میشه.
پی نوشت2: ناجوانمردانه بوده که این مدت من هی بلاگ رو رفرش می کردم و فقط ارور نسیبم (نصیبم؟) می شد...
پی نوشت3: مغزم با املا خداحافظی کرده.
پی نوشت 4: رجوع شود به پی نوشت 0.
چیزهای متفاوتی هست که دوست دارم ازشون بنویسم و هربار یه جمله نوشتم و پاک کردم. دلم باهاشون نبود. یعنی، اونا یه جایی تو گذشته دارن برام دست تکون میدن و من دیگه اونقدرها هم به پشتم نگاه نمیکنم. بیشتر، نگاهم رو به جلوعه. چیزی که میخوام تو زندگیام الان بیشتر اینه که "کَسی" باشم. آدمی که بود و نبودش مهمه. نه که برای اطرافیانم مهم نباشه. اما دلم میخواد سرکار بگن فلانی نباشه کارمون لنگه. واسه بهمان کار برین پیش رابرت. دلم میخواد کسی بهم بگه که کارم خوبه و من هنوز تا اونجا خیلی فاصله دارم. دلم تشویق میخواد. خیلی مسخره است... دلم میخواد یکی من رو ببینه... اما خب واقعیت اینه که حالا حالاها باید آش خوری کنم و دَرَکِ زندگی گذشتهام رو بدم.
دلم یه متن و داستان خوب هم میخواد. یه چیزی که سر داشته باشه، حالا ته هم نداشت، مشکلی نیست. یه چیزی که وقتی نوشتمش بگم دمت گرم رابرت!
فعلا زندگی ام از ناکامی پره... مثل زندگی خیلی های دیگه. اگه تو این چندماه، تصمیم های دیگه ای گرفته بودم، شاید وضعم این نبود. که البته انسان چه بود؟ بسیار فراموشکار... هر بار یادم میره که آقا زندگی و وقتت بی نهایت نیست. این حجم از کاری که هرروز می اندازی برای فردا، اصلا منطقی نیست.
پاراگراف بالاتر گفتم، "مثل خیلیهای دیگه"... حقیقتش فکر میکنم ما آدمها اشتراکاتمون بیشتر از تفاوتهامونه. و این خیلی جالبه... چون هیچکس از ابتدا تا به انتها با یکی دیگه، کاملا شبیه و یکی نمیشه. اگه بشه، خود اونه.
علی ای حال، بعضی اوقات با هیولای زیرتختم ملاقات میکنم. شبا میاد بیرون میشینه روبهروم. یه سفره پهن میکنه، و نونش رو میذاره رو سفره. منم مثل همیشه، ناخن میکشم رو بدنم. معمولا وقتی میخوام درددل کنم، یه خط مورب میکشم از پهلوی چپ تا بالای ناف، بعد کاسهی هیولا رو میگیرم زیرش تا پر بشه. اونم دستش رو میزنه زیر چونهاش همین طور منتظر میشینه. کاسهاش از همین لعاب آبیهاست. اولش خنکه، خب زیر تخت سرده. بعدش آروم که پر میشه، گرم میشه. بعد کاسه رو میدم دستش. اونم میگیره، انگشتش رو میکنه تو کاسه و یه انگشت به خون غلیظ میزنه و میچشه. بعدش من متمایل میشم به عقب و پیرهنم رو بالا میگیرم تا زخمم رو لیس بزنه که ببنده. بعدش اون میشینه به نون تو خون زدن و از خونِ دلی که خورده میگه و من میگم چیشده که این مزه رو داره. مثلا دیشب میگفت شوره. منم گفتم چون به تو فکر میکردم. رابطهی بین ما نمک داشت. یعنی مزه داشت. پسرای دیگه بیمزهان و دل کندن ازشون آسونه. تو جزییات داشتی. اصلا تو چشمات نمک بود. وقتی آروم نگاه میکردی، درشتی و معصومیتشون شبیه بچهها بود. رو لبات نمک بود. وقتی میبوسیدیشون، دلت میخواست بعدش هی زبون بزنی به لبات و هی مزه مزهاش کنی. تنت شورهزار بود. هرچی آب محبت خرج میکردی سیراب نمیشد. بین تمام پسرهایی که دیده بودم، فقط تو، تو وجود من حل میشدی. جوری که دیگه تفاوتی بین مولکول آب و بلور نمک دیده نمیشد.