حقیقت، پرِ شال هیچکس نیست...
من، نمیدانم... کاملا به این واقف هستم که اطلاعات زیادی ندارم. روی نظراتم هیچوقت پافشاری نکردم. (منظور این است که برای فهماندنش به "هرکسی" پافشاری نکردم. نه که زندگی خودم، بادی به هرجهت باشد.) همیشه گوش کردهام و شنیدم. از همین گوش دادن و شنیدن، به این نتیجه رسیدم که "حقیقت" پرِ شالِ هیچکس نیست... همیشه مجموع وقایعی هستن که هرکس، باتوجه به "خودش"، نتیجهای از آن را بر میدارد. یعنی فرهنگ و پیشامدهای پیشین یک بستر میسازند و آدمها طبق معیار و جهانبینیشان، روایت خود را خلق میکنند. و بهنظرم، این برداشت، حاصل یک چیز دیگر هم هست... چهقدر روایت خلق شده، احساسات آدمی را تحریک میکند؟ چهقدر هیجان مثبت یا منفی وارد میکند. آدمها دوست دارند روی موج احساسات سوار شوند. به جای راه حلی که هزینهی کمتر و نتیجهی پایدارتر داشته باشد، ترجیح میدهند احساس غلیظ تری را تجربه کنند. حداقل، این مشاهدهی من است.
پینوشت1: این متن، صرفا بلند فکر کردن است. اما معنیاش این نیست که راجع به آن نظر ندهید.
پینوشت2: این روزهایی هم که آدمها قالب مینویسند، ناراحتم که هیچوقت html، css را یاد نگرفتم و هروقع نیاز بود، چت جی پی تی، برایم گرته میریخت. حالا اگر بخواهم سیگنالها و آمارها را هم تحلیل کنم (که فعلا تعطیلش کردهام تا وقتی اینترنت وصل شود چون تمام دادههایم آنلاین است)، نمیتوانم. چون داکیومنت کجا بوده؟ و من هیچ وقت از مغزم کار نکشیدم که متدها را حفظ کنم. هرچیزی که زیاد استفاده شود، یادم میماند و چیزی که زیاد استفاده نشود را هم در موقع لزوم چک میکنم. و واقعا الان احساس باختن دارم. :) پایهی این زندگی و آموزش را جور دیگری باید بریزم.
پینوشت3: میدانم که واقعیت و حقیقت فرق دارند. میدانم هم طبق تعاریفی، حقیقت، توافق جمعی روی موضوعی خاص، است. اینجا منظورم از حقیقت، رونوشتِ پیشامد (واقعیت) است.
پینوشت4: از بچگی سخت صحبت میکردم. هرچند که معتقد به سادهسازی همه چیز هستم، اما پیچیده حرف نزدن برایم سخت است. دارم تمرینش میکنم. اگر جملاتی که نوشتم درست و حسابی نیست، ببخشید. :)
من خیلی لذت بردم از خوندن چند متن کوتاهی که تا الان نوشتی. خوشحالم پیدات کردم