سیگار 1 - بندگی
تو میخندی و من فکر میکنم که همیشه چین کنار چشمات همینقدر عمیق بوده؟ صدای سجاد افشاریان میاد که خب درسته که سخیفه که اصلا سخیف بودن رو کی تعریف میکنه. مهم اینه که من خوشم میاد که طول عمرش رو با تعداد نخ سیگار توصیف میکنه. میدونی، سیگار کشیدن همون خودکشی آرومه... به جای این که یه خنجر کنی تا دسته تو قلبت، سیگار میکشی که قشنگ زجر بره زیر پوستت، تو خونت، بشه زردی و پوسیدگی دندونات... میدونی، تو رو با سیگار دوست دارم. همونجوری که سپیده رو با سیگار دوست دارم. یه بار یکی بهم پیام داد که شرط میبندم سپیده سیگار میکشه. من قسم آیه آوردم که نه! نمیکشه. سه سال بعد سپیده سیگاری شد. نه که سیگاری... هر از چندگاهی دود میکرد. حالا فکر میکنی چی باعث شد سیگار بکشه؟ گاز اشکآور... انگار دود کنی، فوت کنی تو چشم آدما بعد گاز اشکآور، کمتر میسوزه چشمشون... خلاصه، من زیاد راجع به سیگار حرف میزنم. چون هوس انگیزه... منم آدمیزدم... بندهی هوس... والا روزی که خدا خلقمون کرد، تمایل بندگی به هرچیزی رو تو ما گذاشت، جز خودش... بندگی هوس، بندگی شکم، بندگی زیر شکم، بندگی اَدا... بندگی تو... این عبارت آخری، شبیه این آدم منحرفا که پیام میدن "برده نمیخوای بانو؟" بود... من البته زِ بندِ زمانه آزاد هستم. وگرنه کِی هوس اینو میکردم که وقتی سیگار میکشی، سگ مزهی تلخی رو از روی لبات هورت بکشم و بعدش تو جوب کنار خیابون، بغل میدون گلها بالا بیارم... شایدم میدون کاج. البته میدونی که بین اینا فاصله زیاده... اینا رو ولش کن. تهران هوا خوبه. یه جوریه که انگار دم عیده. همه چی Full HD... شایدم OLED، شایدم 4K... فرقش رو نمیدونم. تو میدونی... تو همهی دونستنیهای دنیا رو میدونی... جذابیت مرد، به همهچیدون بودنشه اصلا... آچارفرانسه... یه جوری که راجع به همهچیز اظهارنظر کنه که البته تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد که من البته نظر دیگری دارم که مناسب جمع نیست... بچه نشسته...
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.