خوش‌نمک

چهارشنبه, ۲ بهمن ۱۴۰۴، ۰۹:۵۹ ب.ظ

چیزهای متفاوتی هست که دوست دارم ازشون بنویسم و هربار یه جمله نوشتم و پاک کردم. دلم باهاشون نبود. یعنی، اونا یه جایی تو گذشته دارن برام دست تکون می‌دن و من دیگه اونقدرها هم به پشتم نگاه نمی‌کنم. بیشتر، نگاهم رو به جلوعه. چیزی که می‌خوام تو زندگی‌ام الان بیشتر اینه که "کَسی" باشم. آدمی که بود و نبودش مهمه. نه که برای اطرافیانم مهم نباشه. اما دلم می‌خواد سرکار بگن فلانی نباشه کارمون لنگه. واسه بهمان کار برین پیش رابرت. دلم می‌خواد کسی بهم بگه که کارم خوبه و من هنوز تا اونجا خیلی فاصله دارم. دلم تشویق می‌خواد. خیلی مسخره است... دلم می‌خواد یکی من رو ببینه... اما خب واقعیت اینه که حالا حالاها باید آش خوری کنم و دَرَکِ زندگی گذشته‌ام رو بدم.

دلم یه متن و داستان خوب هم می‌خواد. یه چیزی که سر داشته باشه، حالا ته هم نداشت، مشکلی نیست. یه چیزی که وقتی نوشتمش بگم دمت گرم رابرت! 

فعلا زندگی ام از ناکامی پره... مثل زندگی خیلی های دیگه. اگه تو این چندماه، تصمیم های دیگه ای گرفته بودم، شاید وضعم این نبود. که البته انسان چه بود؟ بسیار فراموشکار... هر بار یادم می‌ره که آقا زندگی و وقتت بی نهایت نیست. این حجم از کاری که هرروز می اندازی برای فردا، اصلا منطقی نیست. 

پاراگراف بالاتر گفتم، "مثل خیلی‌های دیگه"... حقیقتش فکر می‌کنم ما آدم‌ها اشتراکاتمون بیشتر از تفاوت‌هامونه. و این خیلی جالبه... چون هیچ‌کس از ابتدا تا به انتها با یکی دیگه، کاملا شبیه و یکی نمی‌شه. اگه بشه، خود اونه. 

علی ای حال، بعضی اوقات با هیولای زیرتختم ملاقات می‌کنم. شبا میاد بیرون می‌شینه روبه‌روم. یه سفره پهن می‌کنه، و نونش رو می‌ذاره رو سفره. منم مثل همیشه، ناخن می‌کشم رو بدنم. معمولا وقتی می‌خوام درددل کنم، یه خط مورب می‌کشم از پهلوی چپ تا بالای ناف، بعد کاسه‌ی هیولا رو می‌گیرم زیرش تا پر بشه. اونم دستش رو می‌زنه زیر چونه‌اش همین طور منتظر می‌شینه. کاسه‌اش از همین لعاب آبی‌هاست. اولش خنکه، خب زیر تخت سرده. بعدش آروم که پر می‌شه، گرم می‌شه. بعد کاسه رو می‌دم دستش. اونم می‌گیره، انگشتش رو می‌کنه تو کاسه و یه انگشت به خون غلیظ می‌زنه و می‌چشه. بعدش من متمایل می‌شم به عقب و پیرهنم رو بالا می‌گیرم تا زخمم رو لیس بزنه که ببنده. بعدش اون می‌شینه به نون تو خون زدن و از خونِ دلی که خورده می‌گه و من می‌گم چی‌شده که این مزه رو داره. مثلا دیشب می‌گفت شوره. منم گفتم چون به تو فکر می‌کردم. رابطه‌ی بین ما نمک داشت. یعنی مزه داشت. پسرای دیگه بی‌مزه‌ان و دل کندن ازشون آسونه. تو جزییات داشتی. اصلا تو چشمات نمک بود. وقتی آروم نگاه می‌کردی، درشتی‌ و معصومیتشون شبیه بچه‌‌ها بود. رو لبات نمک بود. وقتی می‌بوسیدیشون، دلت می‌خواست بعدش هی زبون بزنی به لبات و هی مزه مزه‌اش کنی. تنت شوره‌زار بود. هرچی آب محبت خرج می‌کردی سیراب نمی‌شد. بین تمام پسرهایی که دیده بودم، فقط تو، تو وجود من حل می‌شدی. جوری که دیگه تفاوتی بین مولکول آب و بلور نمک دیده نمی‌شد.

موافقین ۶ مخالفین ۰

خوشا به حال مخاطب بانمک :)

خودش دیگه نیست. :)
تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.