نفسم می‌گیره

جمعه, ۲۷ دی ۱۴۰۴، ۰۱:۰۲ ق.ظ

به اس ام اسی که خیلی وقت پیش فرستادم، خیره می‌شم... "n تومن واریز کردم."

به این فکر می‌کنم که دوباره می‌برنش کاردرمانی؟ فکر نکنم دیگه... به جاهایی که نرفتم، گرسنگی‌ اندکی که کشیدم تا برسم خونه، گریه‌هایی که زیر بارون از استیصال می‌کردم که یه وقت پریود نشم چون نمی‌توانم نوار بهداشتی بخرم و مشکلاتی که الان دارم و خشمی که زیر پوستم می‌دوید به‌خاطر این که بتوانم پول جمع کنم تا بفرستم اون بچه رو کاردرمانی فکر می‌کنم و لپام رو باد می‌کنم و هم زمان با خالی کردنش مهر تایید می‌زنم به این فکرم که دیگه بچه رو نمی‌برن کار درمانی چون دیگه نمی‌توانم کمک کنم. یه چیزی گلوم رو فشار می‌ده. قطعا غم و حسرته. و خشم... غم، حسرت، خشم... نه این که تمام وجودم رو تشکیل بدن، اما یه زمان‌هایی راه نفسم رو می‌بندن... می‌دونم زندگی این شکلی نمی‌مونه... اما اندیشه‌ام باعث نمی‌شه درد نکشم... 

علاوه براون، این که چیزی رو برای خودم بخوام، خیلی سخته... به یه کرم گرون که خریدم و چهارتا وسیله که نیاز داشتم اما نمی‌مردم اگه نمی‌خریدم نگاه می‌کنم... چه‌قدر باید درآمد داشته باشم، یا پولم چه‌قدر باید برکت داشته باشه که هم بتوانم چیزی رو برای خودم بخوام، و هم بتوانم کمک کنم؟ نمی‌دونم... من راه‌های زیادی جلومه... اما اونایی که چاره‌ای براشون نمونده چی؟ نفسم می‌گیره...

موافقین ۶ مخالفین ۰
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.