من در همه‌چیز وسط بوده‌ام. نه آنقدر سختگیر و نه آنقدر لاقید. نه آنقدر بی‌پول و نه آنقدر پولدار. نه آنقدر شاد و نه آنقدر غمگین. نه آنقدر زیبا و نه آنقدر زشت. نه آنقدر آرام و نه آنقدر آتشین. نه آنقدر بی‌گناه و نه آنقدر گناهکار. نه آنقدر باعطوفت و نه آنقدر بی‌رحم. نه آنقدر باسواد و نه آنقدر بی‌سواد. نه آنقدر عاشق و نه آنقدر بی‌تعلق. نه آنقدر روستایی و نه آنقدر شهری.

من قله‌ی تمام منحنی و توزیع‌های نرمال را زده‌ام... از منزلگاهِ مشتقِ صفر سلام می‌کنم...

موافقین ۱۱ مخالفین ۰

هرچی چک می کنم ظاهرا سایت هایی که فیلتر نبودن باز می شن. اما فیلترشکن به زور باز می شه. یعنی عملا بلااستفاده است... اما شانسی یه چیزی رندوم و قدیمی گرفت. و کاش نمی گرفت. الان دنیا دور سرم می چرخه. 

موافقین ۴ مخالفین ۰

بعضی اوقات از یه سری متن ها که خوشم میاد، و نمی دونم چه نظری بدم، همین شکلی هرچند مدت یه بار صفحه رو رفرش می کنم تا ببینم بقیه چی گفتن که بتوانم یه همچون چیزی بگم. در ارتباط گرفتن این شکلی ناتوانم. نه که کلا در ارتباط گرفتن ناتوان باشم، اما واسه این که نظر بدم راجع به بقیه ناتوانم... مسخره است و اونایی که کلا نظر ندارن یا خصوصیه نظراتشون واقعا به گریه می اندازنم :) و آره. خودم بعضی اوقات خصوصی می کنم :) الان هم حال ندارم "ctrl+shift+2" بگیرم تا نیم فاصله بذارم... دوست دارم بدونم کی به زحمات ما اضافه کرد که نیم فاصله بذاریم. جزییات بعضی اوقات هم رو مخ هستن و هم جالبن. ظرافت و انحصار اضافه می کنن. چت جی پی تی زیر چیزی که ازش خواستم زاییده و خب من مثل یه مسئول خشن، این کارگر بیچاره که داره اهرام مصر رو می سازه شلاق می زنم و حتی نمی فهمم اینجا دارم چه چرتی می نویسم. اینقدر تو خونه موندم که دقیقا احساس کرونا رو دارم. آداب معاشرت یادم رفته. امروز که از خونه چند دقیقه رفتم بیرون، صورتم رو از آدما مخفی می کردم. نور آفتاب هم چشمم رو می زد. نمی دونم چی بقیه رو به زندگی وصل نگه می داره، اما من رو مسواک! اولین چیزی که تو زندگی از دستش می دم وقتی زندگی از لای انگشت هام می ریزه، همین مسواکه. 

تو یه وضعیت مزخرفی ام که بهش می گن زندگی. یعنی زندگی واقعا جالبه. تمام طول عمرت رو هم دنبال این می دوی که ببینی این بدکاره بالاخره چه معنی می ده. و ناقافل (ناغافل؟ اصلا همچین کلمه ای داریم؟) تمام زمانت رو در پی همین دویدن به دنبال معنی اش از دست می دی. بعد دقیقا معنی اش هم دم دسته. یعنی آدم می دونه همین لحظه است و لاغیر. اما انگار هرچی دستت رو سمت این حقیقت بیشتر دراز می کنی، کمتر دستت بهش می رسه. آقای بنان می گه که هستی چه بود؟ قصه ی پررنج و ملالی... و اجازه بدید بگم که مدیریت اضطراب هم هست. سنت که از 20 می ره بالاتر، باید بری پی اچ دی مدیریت اضطراب بگیری. چی بگم والا. به نشانه ی اعتراض، نظرات رو خصوصی می کنم. 

 

پی نوشت0: رجوع شود به پی نوشت 4.

پی نوشت1: دوست دارم خودم رو دلداری بدم که ببین. اشکال نداره. چیزی نمی شه اگه نشه. و خب دلداری ام اثرگذار نیست. چون وضعیت کشور سال بعد از اینی هم که هست بدتر میشه. 

پی نوشت2: ناجوانمردانه بوده که این مدت من هی بلاگ رو رفرش می کردم و فقط ارور نسیبم (نصیبم؟) می شد...

پی نوشت3: مغزم با املا خداحافظی کرده.

پی نوشت 4: رجوع شود به پی نوشت 0.

موافقین ۹ مخالفین ۰

چیزهای متفاوتی هست که دوست دارم ازشون بنویسم و هربار یه جمله نوشتم و پاک کردم. دلم باهاشون نبود. یعنی، اونا یه جایی تو گذشته دارن برام دست تکون می‌دن و من دیگه اونقدرها هم به پشتم نگاه نمی‌کنم. بیشتر، نگاهم رو به جلوعه. چیزی که می‌خوام تو زندگی‌ام الان بیشتر اینه که "کَسی" باشم. آدمی که بود و نبودش مهمه. نه که برای اطرافیانم مهم نباشه. اما دلم می‌خواد سرکار بگن فلانی نباشه کارمون لنگه. واسه بهمان کار برین پیش رابرت. دلم می‌خواد کسی بهم بگه که کارم خوبه و من هنوز تا اونجا خیلی فاصله دارم. دلم تشویق می‌خواد. خیلی مسخره است... دلم می‌خواد یکی من رو ببینه... اما خب واقعیت اینه که حالا حالاها باید آش خوری کنم و دَرَکِ زندگی گذشته‌ام رو بدم.

دلم یه متن و داستان خوب هم می‌خواد. یه چیزی که سر داشته باشه، حالا ته هم نداشت، مشکلی نیست. یه چیزی که وقتی نوشتمش بگم دمت گرم رابرت! 

فعلا زندگی ام از ناکامی پره... مثل زندگی خیلی های دیگه. اگه تو این چندماه، تصمیم های دیگه ای گرفته بودم، شاید وضعم این نبود. که البته انسان چه بود؟ بسیار فراموشکار... هر بار یادم می‌ره که آقا زندگی و وقتت بی نهایت نیست. این حجم از کاری که هرروز می اندازی برای فردا، اصلا منطقی نیست. 

پاراگراف بالاتر گفتم، "مثل خیلی‌های دیگه"... حقیقتش فکر می‌کنم ما آدم‌ها اشتراکاتمون بیشتر از تفاوت‌هامونه. و این خیلی جالبه... چون هیچ‌کس از ابتدا تا به انتها با یکی دیگه، کاملا شبیه و یکی نمی‌شه. اگه بشه، خود اونه. 

علی ای حال، بعضی اوقات با هیولای زیرتختم ملاقات می‌کنم. شبا میاد بیرون می‌شینه روبه‌روم. یه سفره پهن می‌کنه، و نونش رو می‌ذاره رو سفره. منم مثل همیشه، ناخن می‌کشم رو بدنم. معمولا وقتی می‌خوام درددل کنم، یه خط مورب می‌کشم از پهلوی چپ تا بالای ناف، بعد کاسه‌ی هیولا رو می‌گیرم زیرش تا پر بشه. اونم دستش رو می‌زنه زیر چونه‌اش همین طور منتظر می‌شینه. کاسه‌اش از همین لعاب آبی‌هاست. اولش خنکه، خب زیر تخت سرده. بعدش آروم که پر می‌شه، گرم می‌شه. بعد کاسه رو می‌دم دستش. اونم می‌گیره، انگشتش رو می‌کنه تو کاسه و یه انگشت به خون غلیظ می‌زنه و می‌چشه. بعدش من متمایل می‌شم به عقب و پیرهنم رو بالا می‌گیرم تا زخمم رو لیس بزنه که ببنده. بعدش اون می‌شینه به نون تو خون زدن و از خونِ دلی که خورده می‌گه و من می‌گم چی‌شده که این مزه رو داره. مثلا دیشب می‌گفت شوره. منم گفتم چون به تو فکر می‌کردم. رابطه‌ی بین ما نمک داشت. یعنی مزه داشت. پسرای دیگه بی‌مزه‌ان و دل کندن ازشون آسونه. تو جزییات داشتی. اصلا تو چشمات نمک بود. وقتی آروم نگاه می‌کردی، درشتی‌ و معصومیتشون شبیه بچه‌‌ها بود. رو لبات نمک بود. وقتی می‌بوسیدیشون، دلت می‌خواست بعدش هی زبون بزنی به لبات و هی مزه مزه‌اش کنی. تنت شوره‌زار بود. هرچی آب محبت خرج می‌کردی سیراب نمی‌شد. بین تمام پسرهایی که دیده بودم، فقط تو، تو وجود من حل می‌شدی. جوری که دیگه تفاوتی بین مولکول آب و بلور نمک دیده نمی‌شد.

موافقین ۶ مخالفین ۰

هراز چندگاهی می‌بینم که آدما می‌نویسن و تذکر می‌دن که "وبلاگ جای روزمره نوشتن نیست..." یا باید چنین و چنان بنویسید و این قالب نوشتار و ساختار رو داشته باشید. به نظر من، جز نشر چیزی که پیگرد قانونی داره یا بی‌اخلاقی محسوب می‌شه، هیچ پلتفرم غیررسمی‌ای قالب ساختار و نوشتار نداره و این رو کاربرهاش مشخص می‌کنن... (مثلا فروم دانشگاه معلومه که قانون داره. چون پلتفرم رسمی هست. یا شما حق نداری متنی منتشر کنی که آدما رو مثلا به تجاوز ترغیب کنه.) اصلا وبلاگ یا web log یعنی روزنوشت وب... این هرچیزی می‌توانه باشه. اصلا توییتر، اینستاگرام، و پینترست هیچ‌کدوم کاربردی که امروز دارن رو نداشتن و نیاز و خواسته‌ی کاربرها اونو به کاربرد امروزش رسونده. یا حتی فضای گیت و لینوکس که پروژه‌ی شخصی بوده و الان زندگی بدونش غیرممکنه. شما می‌توانید یه پلتفرم ایجاد کنید و بگید که من یه چیزی درست کردم، هیچ‌کس حق نداره روزمره نویسی کنه و مثل کانال تلگرام بنویسه! فقط فاخرنویسی! یه سری متریک هم دارم، اینا رو هوشمند اندازه‌گیری می‌کنم، امتیاز فاخرنویسی رو بدست نیاوردید، نمی‌ذارم متنتون رو منتشر کنید... شما مختاری. اما تا جایی که دیدم، سرویس‌های وبلاگ، هیچ‌وقت همچین چیزی نداشتن...

یا آقاجان، بگذارید آدم‌ها نفس بکشند! نکن، ننویس، غلط کردی فلان عقیده را داری! بیجا کردی حرف زدی و مثل ما فکر نکردی! رواداری هم کشک، احترام حرام، و تحمل نظر و گفت و گوی در آرامش هم در حکم قصاص... 

موافقین ۹ مخالفین ۰

جنگ که تموم شد، یه نفس از سر آسودگی کشیدم. اما هم‌زمان، دلم پیچ می‌خورد و ناراحت بودم. تلاشی که می‌کردم، دیگه معنی فوق‌العاده‌ای نداشت. فقط یه تلاش معمولی بود. اون شرایط سخت از بین رفته بود. هرچی هم از واقعه‌ی ایکس دور می‌شدم، معنی‌ "قهرمان تلاش در لحظات طافت فرسا" هم از من دورتر می‌شد و توقعات دیگه‌ای ازم می‌رفت. یه بار دوستم گفت که جواب آزمایشم اومده و سالمم. من خوش‌حال شدم اما اون گفت که خوش‌حال نیست. چون دیگه دلیلی نیست که بتوانه به اون ارجاع بده که چرا نتوانسته. الان همه چیز دست خودشه. 

الان که غبار داره آروم آروم فرو می‌شینه خوش‌حالم. اما هم‌زمان، دلم پیچ می‌خوره. چون باید برگردم به روال زندگی کسالت بارم. عذاب وجدان، بیخ گلوم رو گرفته و سخت، فشار می‌ده.

 

پی‌نوشت: واقعیت اینه که هزاربار این متن رو نوشتم تا کلی توضیح بهش اضافه کنم که چنین و چنان نیستم یا منظورم از بهمان چیزی که گفتم اینه. و بعد موقع انتشار، اون توضیحات رو پاک کردم. این عادت از وقتی رفتم توییتر روم مونده. اینقدر که هرکسی، دهنش رو باز می‌کنه و همه‌چیز می‌گه، این احساس ناامنی روم مونده. همه‌اش فکر می‌کنم که آدما منتظرن بهم حمله کنن یا ازم ایراد بگیرن یا طردم کنن... داره شبیه بیماری می‌شه.

موافقین ۵ مخالفین ۰

من، نمی‌دانم... کاملا به این واقف هستم که اطلاعات زیادی ندارم. روی نظراتم هیچ‌وقت پافشاری نکردم. (منظور این است که برای فهماندنش به "هرکسی" پافشاری نکردم. نه که زندگی خودم، بادی به هرجهت باشد.) همیشه گوش کرده‌ام و شنیدم. از همین گوش دادن و شنیدن، به این نتیجه رسیدم که "حقیقت" پرِ شالِ هیچ‌کس نیست... همیشه مجموع وقایعی هستن که هرکس، باتوجه به "خودش"، نتیجه‌ای از آن را بر می‌دارد. یعنی فرهنگ و پیشامدهای پیشین یک بستر می‌سازند و آدم‌ها طبق معیار و جهان‌بینی‌شان، روایت خود را خلق می‌کنند. و به‌نظرم، این برداشت، حاصل یک چیز دیگر هم هست... چه‌قدر روایت خلق شده، احساسات آدمی را تحریک می‌کند؟ چه‌قدر هیجان مثبت یا منفی وارد می‌کند. آدم‌ها دوست دارند روی موج احساسات سوار شوند. به جای راه حلی که هزینه‌ی کمتر و نتیجه‌ی پایدارتر داشته باشد، ترجیح می‌دهند احساس غلیظ‌ تری را تجربه کنند. حداقل، این مشاهده‌ی من است.

 

 

پی‌نوشت1: این متن، صرفا بلند فکر کردن است. اما معنی‌اش این نیست که راجع به آن نظر ندهید.

پی‌نوشت2: این روزهایی هم که آدم‌ها قالب می‌نویسند، ناراحتم که هیچ‌وقت html، css را یاد نگرفتم و هروقع نیاز بود، چت جی پی تی، برایم گرته می‌ریخت. حالا اگر بخواهم سیگنال‌ها و آمارها را هم تحلیل کنم (که فعلا تعطیلش کرده‌ام تا وقتی اینترنت وصل شود چون تمام داده‌هایم آنلاین است)، نمی‌توانم. چون داکیومنت کجا بوده؟ و من هیچ وقت از مغزم کار نکشیدم که متدها را حفظ کنم. هرچیزی که زیاد استفاده شود، یادم می‌ماند و چیزی که زیاد استفاده نشود را هم در موقع لزوم چک می‌کنم. و واقعا الان احساس باختن دارم. :) پایه‌ی این زندگی و آموزش را جور دیگری باید بریزم.

پی‌نوشت3: می‌دانم که واقعیت و حقیقت فرق دارند. می‌دانم هم طبق تعاریفی، حقیقت، توافق جمعی روی موضوعی خاص، است. اینجا منظورم از حقیقت، رونوشتِ پیشامد (واقعیت) است. 

پی‌نوشت4: از بچگی سخت صحبت می‌کردم. هرچند که معتقد به ساده‌سازی همه ‌چیز هستم، اما پیچیده حرف نزدن برایم سخت است. دارم تمرینش می‌کنم. اگر جملاتی که نوشتم درست و حسابی نیست، ببخشید. :)

موافقین ۶ مخالفین ۰

تو می‌خندی و من فکر می‌کنم که همیشه چین کنار چشمات همینقدر عمیق بوده؟ صدای سجاد افشاریان میاد که خب درسته که سخیفه که اصلا سخیف بودن رو کی تعریف می‌کنه. مهم اینه که من خوشم میاد که طول عمرش رو با تعداد نخ سیگار توصیف می‌کنه. می‌دونی، سیگار کشیدن همون خودکشی آرومه... به جای این که یه خنجر کنی تا دسته تو قلبت، سیگار می‌کشی که قشنگ زجر بره زیر پوستت، تو خونت، بشه زردی و پوسیدگی دندونات... می‌دونی، تو رو با سیگار دوست دارم. همونجوری که سپیده رو با سیگار دوست دارم. یه بار یکی بهم پیام داد که شرط می‌بندم سپیده سیگار می‌کشه. من قسم آیه آوردم که نه! نمی‌کشه. سه سال بعد سپیده سیگاری شد. نه که سیگاری... هر از چندگاهی دود می‌کرد. حالا فکر می‌کنی چی باعث شد سیگار بکشه؟ گاز اشک‌آور... انگار دود کنی، فوت کنی تو چشم آدما بعد گاز اشک‌آور، کمتر می‌سوزه چشمشون... خلاصه، من زیاد راجع به سیگار حرف می‌زنم. چون هوس انگیزه... منم آدمیزدم... بنده‌ی هوس... والا روزی که خدا خلقمون کرد، تمایل بندگی به هرچیزی رو تو ما گذاشت، جز خودش... بندگی هوس، بندگی شکم، بندگی زیر شکم، بندگی اَدا... بندگی تو... این عبارت آخری، شبیه این آدم منحرفا که پیام می‌دن "برده نمی‌خوای بانو؟" بود... من البته زِ بندِ زمانه آزاد هستم. وگرنه کِی هوس اینو می‌کردم که وقتی سیگار می‌کشی، سگ مزه‌ی تلخی رو از روی لبات هورت بکشم و بعدش تو جوب کنار خیابون، بغل میدون گل‌ها بالا بیارم... شایدم میدون کاج. البته می‌دونی که بین اینا فاصله زیاده... اینا رو ولش کن. تهران هوا خوبه. یه جوریه که انگار دم عیده. همه چی Full HD... شایدم OLED، شایدم 4K... فرقش رو نمی‌دونم. تو می‌دونی... تو همه‌ی دونستنی‌های دنیا رو می‌دونی... جذابیت مرد، به همه‌چی‌دون بودنشه اصلا... آچارفرانسه... یه جوری که راجع به همه‌چیز اظهارنظر کنه که البته تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد که من البته نظر دیگری دارم که مناسب جمع نیست... بچه نشسته... 

موافقین ۷ مخالفین ۰

به اس ام اسی که خیلی وقت پیش فرستادم، خیره می‌شم... "n تومن واریز کردم."

به این فکر می‌کنم که دوباره می‌برنش کاردرمانی؟ فکر نکنم دیگه... به جاهایی که نرفتم، گرسنگی‌ اندکی که کشیدم تا برسم خونه، گریه‌هایی که زیر بارون از استیصال می‌کردم که یه وقت پریود نشم چون نمی‌توانم نوار بهداشتی بخرم و مشکلاتی که الان دارم و خشمی که زیر پوستم می‌دوید به‌خاطر این که بتوانم پول جمع کنم تا بفرستم اون بچه رو کاردرمانی فکر می‌کنم و لپام رو باد می‌کنم و هم زمان با خالی کردنش مهر تایید می‌زنم به این فکرم که دیگه بچه رو نمی‌برن کار درمانی چون دیگه نمی‌توانم کمک کنم. یه چیزی گلوم رو فشار می‌ده. قطعا غم و حسرته. و خشم... غم، حسرت، خشم... نه این که تمام وجودم رو تشکیل بدن، اما یه زمان‌هایی راه نفسم رو می‌بندن... می‌دونم زندگی این شکلی نمی‌مونه... اما اندیشه‌ام باعث نمی‌شه درد نکشم... 

علاوه براون، این که چیزی رو برای خودم بخوام، خیلی سخته... به یه کرم گرون که خریدم و چهارتا وسیله که نیاز داشتم اما نمی‌مردم اگه نمی‌خریدم نگاه می‌کنم... چه‌قدر باید درآمد داشته باشم، یا پولم چه‌قدر باید برکت داشته باشه که هم بتوانم چیزی رو برای خودم بخوام، و هم بتوانم کمک کنم؟ نمی‌دونم... من راه‌های زیادی جلومه... اما اونایی که چاره‌ای براشون نمونده چی؟ نفسم می‌گیره...

موافقین ۶ مخالفین ۰

طبق چیزی که تو ذره‌بین سرچ کردم، و سایتی که بالا آورد ، تو 8 سال، بیشتر از 213 هزار نفر مردن... (شهید شدن...) از این بین، حدود 16 هزار نفر، در اثر حمله‌ی مستقیم دشمن به شهرها جونشون رو از دست دادن، و بیشتر از 11 هزار نفر، تو حوادث ناشی از جنگ و حدود 9 هزار نفر هم که شناسایی نشده‌ان هنوز، از دست رفتن... یعنی تو سه روز، طبق آماری که شبکه‌های خارجی دادن، اندازه‌ی 8 سال جنگ نابرابر، که آدما تو حوادث ناشی از جنگ مردن، ما کشته دادیم... 

من یکی نمی‌گم که بین مردم عادی که اومدن اعتراض، نفوذی نبوده که بوده... نمی‌گم پژاک نریخته تو استان‌های کردنشین، که ریخته... سوالم اینه... چرا باید هنوز بعد 47 سال، پژاک باشه؟ چرا ما می‌توانیم تو n کیلومتر اونورتر ادعا کنیم که داعش رو ریشه‌کن کردیم، اما نمی‌توانیم همین بغل گوشمون رو درست کنیم؟ چرا استان‌هایی که تو جنگ 8 ساله، بیشترین آسیب رو دیدن، بیشترین پتانسیل منابع طبیعی و نیروی انسانی رو دارن، کمترین توجه رو می‌گیرن؟ چرا بوشهر که چسبیده به میدان‌های گازی و نفتیه، و پتانسیل فرهنگی و هنری بالایی داره، لوله‌کشی گاز نداره و آبش همیشه قطعه؟ سوال من اینه... چرا نیروی انتظامی، هیچ‌وقت امنیت معترضین رو تضمین نمی‌کنه و همیشه جلوشونه؟

سوال دیگه‌ام اینه که چرا رهبری که می‌گن هیچ‌کاره است، هیچ‌وقت پاسخگوی کارهایی که کرده نبوده؟ چه کسی می‌گه که رهبر هیچ‌کاره است؟ کی پا گذاشت روی گلوی برجام؟ اون بد بود؟ باشه... کی دامن آتش به اختیار رو باز کرد که آدمای هموطن، خون همدیگه رو تو شیشه کنن؟ چه زمانی ایشون، وحشی‌گری گشت ارشاد رو ملامت کرد؟ چه کسی واردات لوازم خانگی رو ممنوع اعلام کرد و بازار رقابتی رو خراب کرد و بازار قاچاق رو پررونق‌تر کرد؟ چه کسی از احمدی‌نژاد حمایت کرد؟

دغدغه‌ای که دارم اینه که چرا مدیریت در این کشور و دعوت به آرامش معنا نداره؟ و همه‌ی گروه‌ها و جناح‌ها فقط می‌خوان هم رو خراب کنن و به فکر مردم و کشور واقعا نیستن؟ و هزار سوال بی جواب...

بعضی اوقات فکر می‌کنم که می‌گن مملکت رو دست امام زمانه، (درحالی که مطمئن نیستم امام زمانی وجود داشته باشه یا تمثیله صرفا)، راست می‌گن... این حجم از سوءمدیریت و حماقت و بلاهت رو فقط یه نیروی فرازمینی می‌توانه مدیریت کنه که تا الان کشور از هم نپاشیده...

از اون طرف هم، چه کسی، می‌توانه آدمایی که دستشون تفنگ نیست رو آتیش بزنه؟ یا مال و اموال مردم رو آتیش بزنه؟ بعد اگر هم چیزی بگی، جواب می‌دن 57 هم آتیش می‌زدن... نمی‌دونم... مگه نتیجه‌ی 57 خیلی مطلوب هست که ازش الگوبرداری بشه؟ کدوم سیاست و اخلاقی می‌گه که آدمیزاد آتش بزنی؟ مگه مخالف اعدام نبودی؟ علاوه بر این‌ها، اگه مردم عادی آتیش نمی‌زنن پس کی می‌زنه؟ خود لباس شخصی‌ها؟ تروریست‌ها و نفوذی‌ها؟ هرجبهه‌ای که باشه، بازهم نیروی انتظامی و حکومت، با آگاهی به این که هرکسی می‌توانه خرابکاری کنه، باید از معترضین محافظت کنه... با هر شعاری... نمی‌دونم... هزار سوال بی جواب...

علاوه بر تمام این‌ها، من می دونم امنیت رکن اول هر جامعه‌ای هست... اما زندگی‌ای که فقط پولش با اینترنت درمیاد چی؟ فقط تخم کینه هرروز بیشتر کاشته می‌شه... 

موافقین ۶ مخالفین ۱

رد پای دیجیتال، چیز عجیبی است. بعضی اوقات که اسم واقعی و مستعارم را جست و جو می‌کنم، گذشته‌ام را می‌کوباند در صورتم. برای همین، مدت‌ها بود که دوست داشتم دوباره بنویسم اما از ردپای دیجیتال می‌ترسیدم. این بار تلاش کردم که بنویسم و نگران این موضوع نباشم. یک دلیل دیگر هم داشت، و آن هم غرور بود. وبلاگ، راه را برای "هرکسی" باز می‌کند که تو را بخواند و این مرا می‌ترساند. اما، واقعیت این است که خسته‌ام. از این حجم از خودسانسوری خسته‌ام. دلم می‌خواهد که خودِ چرتِ هیولاواری که هستم، باشم. می‌خواهم تعصب داشته باشم، از افکار مریضم بگویم و مانند یک گناهکار در برابر کشیش، اعتراف کنم. و واقعیت این است که هیولای زیر تختی دارم که هرشب با خون، تغذیه‌‌اش کرده‌ام و نیاز دارد دیده شود... 

موافقین ۵ مخالفین ۰